ذبيح الله صفا

515

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

زنانند آنكه طاعت‌دار شوهر * بگيتى بوده‌اند غمخوار شوهر ز گفت شوى خود يك لحظه بيرون * نرفتندى اگر دلشان شدى خون نه دل را سوى كار بد كشيدند * نه بر شوهر كسى ديگر گزيدند نگه مىداشتندى آب و آتش * ز هِخر « 1 » و از نِسا « 2 » و ريم « 3 » ناخوش هر آنچيزى كه يزدانشان به شوهر * بدادى بُد قناعتشان به دو در زنى بهتر بگيتى از زنانست * كزو شوهر هميشه شادمانست از آن خرّم دل و پرنور بودند * ازيرا كاز گناهان دور بودند شب سياه شبى ازجمله شبهاى زمستان * كه عالم گشته بود آنگه دَمِستان بفصلى كآفتاب آمد به جُدّى * كه سرما را نبود آنگاه حدّى جهان از يخ سراسر كوه سيمين * تو گفتى گشت گيتى جمله سنگين بلورين گشته جمله « 4 » دشت و صحرا * شده سيمين همه كُه‌ها و دَرها « 5 » گرفته ابر روى آسمان را « 6 » * گَهِ پيرى رسيده بوستان را عروسان از چمنها « 7 » دور گشته * شگرفانش همه رنجور گشته ز يخ گشته زمين چون تختهء عاج * خزان گل را خزينه كرده تاراج در و دشت و بيابان پر ز كافور * شده شمع گلستان تار و بىنور

--> ( 1 ) - هخر : پليدى ، ناپاكى ( 2 ) - نسا : نجاست ، پليدى ( 3 ) - ريم : چرك و فساد ( 4 ) - در اصل : جمله گشته ( 5 ) - در اصل : شده سيمين همه كوه و دره‌ها ( 6 ) - در اصل : سوى آسمانها ( 7 ) - در اصل : عروسانش چمنها